دانلود رایگان کتاب در گذشتن از میان پیکره ها




دانلود

میثم علی مددی



قسمتی از کتاب:

از درگاه غسالخانه كه بگذري، تا برسي به واقعيت عريانِ سدر و تنظيف و كافور،
ميتواني تمام زندگيات را مرور كني. انتهاي كار، بيبازگشت؛ آسوده و آرام؛ رهاشده
از درد هفتبندي كه با نواي ني بندبند نميشوند؛ يك نفس از ايستگاه آخر دربند،
توچال. دري نيست كه بسته شود و صدايي نيست جز شّرهٔ آب و شيون، و گل
نسترن كه هيچ، ديگر نميتواني برگردي گل خرزهره بچيني (گلهاي كاغذيِ لاي
كتاب، استكانيهاي كنار ظرفشويي، فراموشمنكنهاي لبِ پنجره، شيپوريهاي روي
ميز و گلدان بگونياي هميشه گلدار كنار در همه به كنار و حسرت چيدن گل
خرزهره به كنار)، حسرت چيدن شاخهاي از آن بوتهٔ انبوه پشت پيچِ كوچهٔ باغ
انگوري دو قدم مانده به ميدان اعدام (شبِ باغ انگوري صبح ميشود و ديدني نيست
فرود آوردن نعشي كه زير پايش خالي شده و دست و پايي زده تا عريضه و ميدان
هر دو خالي شود؛ اما گلي به گوشهٔ جمالت كه جلوتر نيامدي)، بيبتّهها دور تا دور
مجسمه و ميان پرهيب سياهي، سفيد و خاكستري گوشهٔ ميدان پابهپا ميكردي و رد
نگاهت پيدا نبود (اما سيب گلو ميگفت كه نفسهايت شمرده نيست، درست مثل
نگار وقتي كه كابوس ميديد و بين خواب و بيداري ناله ميكرد) و نردبان كه تكان
خورد، سر تكان دادي و شاخهٔ نسرين از پشت گوشَت افتاد و سياهيِ سفيد و
خاكستري دور و دورتر شد. دست تكان نداده كجا ميرفتي؟ (صداي عمو ذبيح تنها
يه » ، صداي آشنايي بود كه ميان آن همهمه در گوش ميپيچيد و چه صفايي داشت
و فيش حقوق « گلوبند براي مهتاب خريدم، قشنگه، براي نادر هم زنجير خريدم
بازنشستگياش را نشان ميداد (از وقتي خانهنشين شده بود صدايش رنگ ديگري
داشت، قناريهايش هم طور ديگري آواز ميخواندند؛ خوب كه گوش ميكردي
خودم هم كه دستبند دارم؛ رد دستبند قپوني، يادگار » ،( تحرير دشتي ميشنيدي
و چمباتمه كه مينشست كنار باغچه تا ناخن بگيرد و يا كلّهقند بشكند، «! رسولي
(خاك قند سهميهٔ قناريها بود كه شكّرشكن نبودند و ميگفت جايشان توي قفس
نيست اما خوبياش اين است كه جايشان امن است و قند هست و ميخوانند)
دستها را جلو ميآورد و نگاهت ميافتاد به رگهاي درهمدويدهاي كه به تاكهاي
توي باغچه ميماندند و خون به ناخنها نميبردند. قدمآهسته راه ميرفت و به
توپخانه كه ميرسيد سر تكان ميداد و سرقدمش شلّاقي ميشد؛ نظامي كه نبود ا  ما
از نظام و مشق و نقشه تو بهتر ميداني كه زياد ميدانست (يادت مانده آن روز را
كه از پدربزرگت ميگفت كه روزگاري قورچي بوده و روزهاي آخر بالاي خرپشته
چاتمهفنگ نفسحبس مينشسته و ميخواسته مستراح بسازد روي پشتبام بلكه از
حبسالبول و حبس مبرَز حياط خلاص شود و بچههايش كُشتيارش ميشدند كه
آقاجون بيا پايين و نميآمده! خلاص!


برچست ها : ,,,